تبليغاتX
سهم ما از زندگی
ترنم باران
 باز هم...
باز هم قلبی به پایم اوفتاد باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیرو دار یک نبرد عشق من بر قلب سردی چیره شد

باز هم از چشمه ی لبهای من تشنه ای سیراب شد؛سیراب شد

باز هم در بستر اغوش من رهروی در خواب شد؛در خواب شد

او به من میگوید ای اغوش گرم مست نازم کن؛که من دیوانه ام

من به او میگویم ای نااشنا بگذر از من؛من تو را بیگانه ام
|+| نوشته شده توسط ترنم و غزل و حسین در چهارشنبه 19 تیر1387  |
 دوری تو..
 از من نپرس چقدر دوستت دارم
اینجا

در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست
به من نگو

که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم
مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد ؟
مگر می شود
هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم ؟
بگو معنی تمرین چیست ؟
بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟
بریدن از خودم را ؟
... مگر همیشه نگفتم
که تو هم پاره ای از تن منی
... از من نپرس
که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم
همه می دانند که دوری تو روحم را می آزرد

 

|+| نوشته شده توسط ترنم و غزل و حسین در چهارشنبه 12 تیر1387  |
 
تولدت مبارک عزیزم
|+| نوشته شده توسط ترنم و غزل و حسین در دوشنبه 3 تیر1387  |
 من از این حرف ها بزرگترم...

 

من از اين حرف ها بزرگترم تو دل كوچك ات خياباني ست

به خيابان نمي رود دل من، من دلم توي خانه زنداني ست

 

تو نمك گير من شدي باشد اين كه يك اتفاق معمولي ست

من اگر سفره ي دلم پهن ست در دل من هميشه مهماني ست

 

روزگارم سياه شد با تو كه الهي سفيد بخت شوي

چشم هاي تو كافرم كردند دور شو نوبت مسلماني ست

 

ساحل ات را رها نكن امشب ابرهاي سياه بسيار ست

دل به دريا زدي مواظب باش اين طرف ها هميشه طوفاني ست

 

تو كه خاتون خوب من بودي روسري را درست كن ديگر

باد دارد مي آيد و دل من مثل موهات در پريشاني ست

 

به دوتا خوشه گندم و گيلاس سرزنش مي كنند آدم را

عاشقي هيچ دست آدم نيست كار خط هاي روي پيشاني ست

|+| نوشته شده توسط ترنم و غزل و حسین در دوشنبه 3 تیر1387  |
 یه خاطره
چند شب پیش یکی از دوستانم که من نمی تونم در مقابل خواسته هاش بگم نه ازم خواست تا بریم دکتر استعلاجی بگیره اخه روز قبلش نرفته بود سر کار به خاطر ارائه ای که تو دانشگاه داشت ...

کل مسیر داشتیم باهم در باره چگونه نقش بازی کردن در مطب دکتر بحث می کردیم من گفتم سحر من نمی تونم جلوی خنده ام را بگیرم ضایع میشه من نمی یام تو مطب اما خب مثل همیشه من مغلوب شدم رفتیم یه برگه ویزیت گرفتیم سحر سرشو انداخت پایین ورفت تو ...من هم پشت سرش خانم دکتر با تعجب نگامون کرد اخه بیمار داشت و سحر بدون توجه نشسته بود و با حالی زار گفت سلام خانم دکتر ..دکتر گفت مریض دارم .من رفتم بیرون داشتم می خندیدم سحر که اومد بهش گفتم شک نکن که فهمیده تو مریضی .بالاخره نوبت ما شد و رفتیم سحر شروع کرد از علائم بیماری گفتن ....من که نمی تونستم خودم و کنترل کنم سرم را انداخته بودم پایین تا چشم به چشم این سحر نیفته...خانم دکتر هم گفت این ویروس جدیده یه سرم وچند تا امپول و قرص و کپسول نوشت سحر گفت من باید تا فردا خوب شم باید برم سر کار  امروز هم نرفتم دکتر کفت برات گواهی مینویسم .حالا برو این سرم و امپول ها را بگیر جلو خودم بهت تزریق کنند بعد برات استعلاجی هم می نویسم سحر وا رفت ومن .....

من و سحر از مطب بیرون رفتیم سحر گفت چیکار کنیم گفتم خب تزریق کن بریم دیگه گفت دیونه بدنم مقاوم میشه من که مریض نیستم .گفتم بریم دارو ها را بگیریم بگو خونه بابام خودش تزریق میکنه الان دیروقته باید بریم رفتیم داروخانه به مسولش گفتم ببخشید میشه ما دارو بگیریم بعد ۵ دقیقه دیگه بیایم پس بدیم با تعجب گفت چرا؟ گفتم نمیدونم کمی فکر کرد ووقتی دفتر چه را دستمان دید خندید و گفت باشه نگاهی به لیست داروها کرد وگفت دو قلمشو ندارن اولی و چهارمی ...با خوشحالی گفتیم ممنون و رفتیم پیش خانم دکتر .سحر گفت داروخانه نداشت خانم دکتر گفت مگه میشه؟! گفتیم دستورش چیه چطوری باید امپول ها را بزنند مستقیم به بدن یا با سرم قاطی باید بکنند .دستورات را داد و قرار شد مثلا بابای سحر سرم وصل کنه و یه استعلاجی قشنگ هم برای سحر نوشت دستش درد نکنه

|+| نوشته شده توسط ترنم و غزل و حسین در پنجشنبه 30 خرداد1387  |
 سهراب
سهراب سپهری دوست بزرگ بود و از اهالي امروز بود و باتمام افق هاي باز نسبت داشت و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد صداش به شكل حزن پريشان واقعيت بود و پلك هاش مسير نبض عناصر را به ما نشان داد و دست هاش هواي صاف سخاوت را ورق زد و مهرباني را به سمت ما كوچاند به شكل خلوت خود بود و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را براي آينه تفسير كرد و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود و او به سبك درخت ميان عافيت نور منتشر مي شد هميشه كودكي باد را صدا مي كرد هميشه رشته صحبت را به چفت آب گره مي زد براي ما يك شب سجود سبز محبت را چنان صريح ادا كرد كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم و مثل يك لهجه يك سطل آب تازه شديم و بارها ديديم كه با چه قدر سبد براي چيدن يك خوشه ي بشارت رفت ولي نشد كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند و رفت تا لب هيچ و پشت حوصله نورها دراز كشيد و هيچ فكر نكرد كه ما ميان پريشاني تلفظ درها راي خوردن يك سيب چه قدر تنها مانديم
|+| نوشته شده توسط ترنم و غزل و حسین در پنجشنبه 23 خرداد1387  |
 شمع عشق.

دلم برات تنگ شده خیلی

تو خودت نمی دونی

وقتایی که دچار سر در گمی های  زندگی می شم می گم طوری نیست تو هستی ولی تو....

انگار نیستی ..................!!!!!!!!!!!!

|+| نوشته شده توسط ترنم و غزل و حسین در یکشنبه 12 خرداد1387  |
 بوی بارون...
بوي باران ، بوي سبزه ، بوي خاک
شاخه‌هاي شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم کبوترهاي مست

نرم نرمک ميرسد اينک بهار

خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه‌ها و دشتها
خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش بحال غنچه‌هاي نيمه‌باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب

اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي‌پوشي بکام
باده رنگين نمي‌بيني به جام

نقل وسبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن مي که مي‌بايد تهي است؛

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار
گر نکوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش مي‌شود هفتاد رنگ ...
|+| نوشته شده توسط ترنم و غزل و حسین در جمعه 3 خرداد1387  |
 در فال ما...

anosh

< anosh >
دوشنبه 23 ارديبهشت 87
ساعت 8:53

آتش به جانم افكند، شوق لقاي دلدار
از دست رفت صبرم، اي ناقه! پاي بردار

اي ساربان، ! خدا را؛ پيوسته متصل ساز
ايوار را به شبگير، شبگير را به ايوار

در كيش عشقبازان، راحت روا نباشد
اي ديده! اشك مي‌ريز، اي سينه! باش افگار

هر سنگ و خار اين راه، سنجاب دان و قاقم
راه زيارت است اين، نه راه گشت بازار

با زائران محرم، شرط است آنكه باشد
غسل زيارت ما، از اشك چشم خونبار

ما عاشقان مستيم، سر را ز پا ندانيم
اين نكته‌ها بگيريد، بر مردمان هشيار

در راه عشق اگر سر، بر جاي پا نهاديم
بر ما مگير نكته، ما را ز دست مگرار

در فال ما نيايد جز عاشقي و مستي
در كار ما بهائي كرد استخاره صد بار
|+| نوشته شده توسط ترنم و غزل و حسین در چهارشنبه 1 خرداد1387  |
 
گفته بودم! پیش از خدا حافظی حافظه ی باران را مرور کنی ؟ و از میان تمام رویاهایش سلام ها را به خاطر آوری ؟ نگفته بودم! واژه ها مقدس اند احساس می شوند می ترسند می تر سانند و حادثــــــــــــــه هیچ وقت خبرت نمی کند؟! حالا رفته ای و من در کوچه های قهوه ای کویری که سواد خواندن ابر ها را ندارد تشنه ی قطره ای سلامم تا بار دیگر سبز شوم
|+| نوشته شده توسط ترنم و غزل و حسین در شنبه 28 اردیبهشت1387  |
 
 
بالا
<